تا ببینم شاید
عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
تو اگر
در تپش باغ خدارا دیدی همت کن
وبگو ماهیها حوضشان بی آبیست
باد میرفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم...
من به سر وقت خدا می رفتم...
من به سر وقت خدا می رفتم...
سهراب سپهری
گاه می اندیشم:
می توان سخت گـــــــــریست
می توان رنگ سپـیـــــــد
روی هـــــــــر دیده کــــــــــشید
می توان درپس این رنگ ودرنگ
بچه شد , ساده گریست
می توان ســــــــــــاده شکست
و به پای همه ریخت...
خوش بحال پرنده
پرنده در صدای خوشش رنج و درد وماتم نیست
پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غــــــــــم نیست
و خوش بحال هوایش
و خوش بحال دلـــش
و خوش بــحال پرنــده
که مثل آدم نیست
چنان دل کندم ازدنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرادر خویش که مرگ من تماشاییست
مرا دراوج می خواهی تماشا کن تماشـــــــــــا
دروغ این بودم از دیروزمرا امروز هاشـــــــــــــا کن
در ایـن دنیا که حتی ابر نمی گـــــرید به حال من
همه از من گریزانند تو هم بگـــذر از این تنهـــــــــا
گره افتــــاده در کارم به خود گرد و گرفتــــــــــــارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهـــــی پیش رو دارم
.... زنــــــــدگی ....
چون قفسی تنگ است
قفسی تنگ پر از تنهایی
و چه خـوب است
لحظـــــــه ای غفلــــــــت آن زندانبــــــــــان
بعد از آن هم
.... پرواز ....
وقتی که بن بست غربت
سایه سار قفسم بود
زیررگبارمصیبت بی کسی تنها کسم بود
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
زبانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟؟؟
عشقی که هرگزبرزبان نیاید
مثل نسیم ملایم ساکت ونامرئی می گذرد
وهمه چیز راسر راه خود تکان میدهد
من عشقم رابه زبان آوردم
وقلبم رابرای او گشودم
سرد و لرزان با ترسی مرگبار
و او رفت ...
بعدهامسافری برسرراهش پیداشد
ساکت ونامرئی مثل باد
واوعشق این مسافر راپذیرفت
نه هرگز عشقت را بازگو نکن
سيب سرخي را به من بخشيد و رفت...
ساقه سبز دلم را چيد و رفت...
عاشقي هاي مرا باور نکرد...
عاقبت بر عشق من خنديد و رفت...
اشک در چشمان سردم حلقه زد...
بي مروت گريه هايم را ديد ورفت
دلم تنگ است این شبها*
یقین دارم که می دانی*
صدای غربت من را*
از احساسم تو می خوانی*
شدم از درد و تنهایی*
گلی پژمرده و غمگین *
ببار ای ابر پاییزی *
که دردم را تو می دانی *
ياد دارم يك هواي سرد سرد
مي گذشت ازتوي كوچه دوره گرد
دوره گردم كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
كاسه وظرف و سفالي مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت ناله زدو بغضش شكست
اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟
بوي نان تازه هوش از تن ربود!!!
اتفاقا مادرم هم روزه بود!!!
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود
بد تر از اين خواهرم دلگير بود
مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!
ناگهان آواز خوب دوره گرد
پرده ي انديشه ام را پاره كرد
دوره گردم كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
كاسه وظرف و سفالي مي خرم
خواهرم بيرون دويد بي روسري
كه اي آقا سفره خالي مي خري...

شده تا حالا به اینجا برسی که دیگه
آرزویی نکنی؟؟یا بهتر بگم ببینی که دیگه
حق نداری آرزویی بکنی؟؟ ببینی که
شرایط بگونه ای شده که حتی توی رویاهاتم
جایی برای رسیدن به آرزوهات نیست.
خیلی سخته نه ؟؟؟؟
